بنام هستی بخش بزرگ دانا

یک سینه بود و اینهمه فریاد
می برد بانگ خود را تا برج آسمان
می کوفت مشت خود را بر چهره زمان
زنجیر می گسست
دیوار می شکست
انگار حق خود را می خواست
می زد به قلب توفان
می افتاد
می رفت و خشمگینتر
برمی گشت
می ماند و سهمگین تر برمی خاست
یک سینه بود و این همه فریاد
تنها
اما شکوهمند توانا
دریا
استاد : فریدون مشیری 
در پناه اهورا زلال و پاک زیوید

|
+| نوشته شده توسط ایلیا در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 9:8
|