تبليغاتX
ایلیا - آرتیمان
ایلیا - آرتیمان
بهترین سخنان را بشنوید و با اندیشه روشن بنگرید . سپس هر کدام از شما برای خود بهترین راه را برگزینید
قصه را که ميداني؟
                    

                                         بنام هستی بخش بزرگ دانا

 

قصه را که ميداني؟
قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را؟
قصه سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست، حکايت تقدير است که بر پيشانيم نوشته اند.
-اما چه کنم با هدهدي
که از عهد سليمان تا امروز ، هر بامداد صدايم مي زند
و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم
که هر روز بهانه يي مي آورد. بهانه هاي کوچک بي مقدار
بهار که بيايد ديگر رفته ام
بهار ،بهانه رفتن است
حق با هدهد است که مي گفت : رفتن زيبا تر است، ماندن شکوهي ندارد
گيرم که بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم
بالهاي بسته اما طعم اوج را کي خواهد چشيد؟
مي روم، بايد رفت ، در خون تپيده و پرپر
سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوست تر دارد
هدهد بود که اين را به من گفت
راستي اگر ديگر نيامدم،
مي روم از هرجا که رسيدم ، پري به يادگار خواهم گذاشت
مي دانم اين کمترين شرط جوانمردي ست
قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ
در دهان نا مردمان شهر

(با تشکر از گلناز عزیز)

|+| نوشته شده توسط ایلیا در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 19:57 |

Free website counter
امرداد، نخستین تارنمای پارسیان و زرتشتیان در ایران