تبليغاتX
ایلیا - آرتیمان
ایلیا - آرتیمان
بهترین سخنان را بشنوید و با اندیشه روشن بنگرید . سپس هر کدام از شما برای خود بهترین راه را برگزینید
یادی از سهراب سپهری
                                              بنام هستی بخش بزرگ دانا   

                            

با تو ام ای سهراب

ای به پاکی چون اب

یادته گفتی بهم تا شقایق زنده ست زندگی باید کرد

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد

دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد؟

یادته گفتی بهم اومدی سراغ من

نرم و اهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی  تو؟

اومدم اهسته              نرمتر از یک پر قو

خسته از دوری راه              خسته و چشم به راه

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه

اره تنها باشه یار غمها باشه

یادته میگفتی گاهگاهی قفسی میسازم

میفروشم به شما          تا به اواز شقایق که در ان زندانیست

دل تنهاییتان تازه شود

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه سهراب           ساحل یک نفسه

نیست که تازگی بده این دل تنهای من

پس کجاست اون قفس شقایقت؟؟؟؟؟؟؟؟

منو با خودت ببر به قایقت

راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

اره کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که ازعشق به ایران تر است. (باتشکر از خانم مونا)

|+| نوشته شده توسط ایلیا در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 13:12 |

آيا حافظ در پايان عمر پيرو آيين مهر و ا وستا شده بود ؟
                                         

                                                                    بنام هستی بخش بزرگ دانا

 

 

 

محمد گل اندام كه از شاگردان و مريدان حافظ بوده است و تمامي غزليات وي را، او جمع آوري  و نشر داده است ، در مقدمه غزليات از حافظ به عنوان شهيد ياد مي كند كه در پي فتواي فقها به قتل رسيده است!!!

  در كتاب عرفات العاشقين ، نوشته ي اميرتقي الدين ، مي خوانيم:

     آنگاه كه ماموران حكومت در پي فتواي فقها و حكم قوه ي قضا ييه به خانه ي  حافظ حمله نمود ند تا وي را بازداشت نموده وبه قتل برسانند، بانوان خانه حافظ ، تمامي آثار و نوشته هاي وي را در چاه ريختند تا به دست ماموران نيفتد.

      شمس الدين محمد حافظ شيرازي كه در كودكي قرآن را حفظ نموده بود ، لقب حافظ را  مثل ده ها شخص دوران خود بدست آورد! حفظ تمامي قرآن عاد تي شده بود كه كودكان در 8-10  و يا 12  سالگي آنرا وظيفه مي دانستند و در اين سن و سا ل تمامي قرآن را از بر مي خواندند و به ديگران آموزش مي دادند. حافظ در كودكي علاوه بر حفظ و آموزش قرآن ، در يك نانوا يي  نيز كار مي كرد و به كار خمير گيري مشغول بود. حافظ از همان نوجواني به عنوان  رند شيراز  معروف شد. و اين به خاطر زيركي و باهوشي وي بود. رند در لغت به معناي زيرك، هوشيار ، آگاه به اسرار و واقف به علوم بسيار ، مي باشد و نيز به كسي مي گويند كه درونش پاك تر از ظاهرش باشد.

چنانچه برخي از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ برداشت مي شود ،حافظ در نوجواني عاشق دختري به نام (( شاخ نبات )) مي شود كه دختر پيش نماز محل بوده است. و در همين هنگامه عاشقي ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايي رشد مي كند. ولي شوربختانه ملاي محل ، دختر خود را عروس مي كند. و حافظ در عشق نوجواني خود شكست مي خورد. از سويي ديگر استقبال مردم و خردمندان از غزليات حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت ملا ها و فقها عليه حافظ مي شود. و آنها را به جايي مي كشاند تا از هر بيت و غزل ا و سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير رند شيراز.

  از سويي ديگر حافظ نيز بيش از پيش به ناداني، تزوير و بي مايه بودن افكار فقها پي ميبرد و كم كم از آنها و انديشه هاي آنها جدا مي شود و در غزليات خود به افشاي آنها مي پرداخت:

 دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي    من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم

 حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي      دام تزوير نكن چون دگران قرآن را

     همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقايد فقها ي دوران خود جدا و دور مي شد ، به سوي يك انديشه ي جايگزين نيز نزديك ميشود ، و در سروده هاي خود اعتراف مي كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده است تا اينكه در پي آشنايي با انديشه هاي ديگر در معني بر او گشوده مي شود:

 اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود        در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم

آن روز بر دلم در معني گشوده شد          كز ساكنان درگه (( پير مغان)) شدم

 در پي توطئه هاي ملايان ، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند:

 گر ازين منزل غربت بسوي خانه روم       دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم

اما پس از بازگشت از تبعيد ، باز اعترافات رند شيراز در غزل هاي وي متبلور ميشود:

 گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد          واي اگراز پس امروز بود فردايي

 (( مغ)) در لغت به انسان اوستايي ، و يا پيشواي آيين اوستا گفته مي شود و پير مغان به زرتشت نخستين و يا بزرگترين پيشواي آيين اوستا اطلاق مي شود. حافظ در هنگامه ي پاياني عمر خود، بسيار به اين مسئله كشيده مي شود و در غزليات بسياري وفاداري خود را به پير مغان  و (( آيين مهر )) اعلام مي كند:

 جام مي ، گيرم و از اهل ريا دور شوم       يعني ازاهل جهان پاك دلي بگزينم

بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند           كه مكدر شود آيينه ي (( مهر آيينم))

 در اين ابيات حافظ صريحا اعتراف مي كند كه آيين ودين ا و ميترايي يا همان آيين مهر است.

 و اما اسناد ميترايي بودن رند شيراز و پيرو (( آيين اوستا = پير مغان )) بودن وي در لابه لاي غزليات او با صراحتي ويژه به چشم مي خورد:

بنده يير خراباتم كه لطفش دائم است     ورنه لطف شيخ و زاهدگاه هست وگاه نيست

 چل سال پيش رفت كه من لاف مي زنم       كز چاكران  پير مغان   كمترين منم

 منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است         دعاي پيرمغان ورد صبحگاه من است

 حافظ جناب پير مغان جاي دولت ست        من ترك خاكبوسي اين در نميكنم

 گرمدد خواستم از پيرمغان عيب مكن          شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود

 مريد پيرمغانم زمن مرنج اي شيخ              چرا كه وعده توكردي واو بجا آورد

 و در جايي ديگر مي گويد:

 در خرابات مغان نور خدا مي بينم         اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم

 از آن به دير مغانم عزيز مي دارند         كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست

 هرچند آيين اوستا يكي از چهار ديني ست كه قرآن مجبور به پذيرش آن گشته و پيروان اين چهار آيين در ممالك اسلامي مي بايست امنيت مي داشتند ، اما بخشي از فقها و روحانيون همواره در طول تاريخ ، انسانهاي آزاده و فرهيخته ي بسياري را به جرم كفر و الحاد و ارتداد به قتل رسانده اند. حتي حافظ را كه طبق آيين اوستا خداپرست بوده است ، نيز شامل اين اتهامات شده و چون بسياري ديگر مانند سهروردي ، ابن مقفع ، حلاج و... در پي حكم روحانيون اسلامي به قتل رسيده است...........

 

چاپ شده در نشريه ي نيمروز – شماره 706 (سال چهاردهم) – مهر 1381
|+| نوشته شده توسط ایلیا در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 15:33 |

کوروش کبیر در تورات

                                                         بنام هستی بخش بزرگ دانا

در سال 586 ق م بخت النصر پادشاه آشوری بابل اورشلیم ( اورخالم ) را گرفت ومعبد حضرت سلیمان را ویران کرد کشتار بسیار کرد و مظالم بر قوم یهود روا داشت پس ازآن هزاران هزار نفر از قوم یهود را اسیر کرده واز وطنشان به بابل کوچ داد . انها سالها در بابل در عین اسارت برای حفظ مذهب و معتقدات خود کوشیدند کمال مطلوب انها آزادی از دست حکومت ستمگر آشور ( نیاکان اعراب ) و بازگشت به وطن خود و تجدید بنای آن سرزمین ویران شده بود در رویای ساخت حکومتی که دیگر دچار سستی وانقراض نشود روز به شب و شب به روز میرساندند. و پیامبرانشان پیشگوئی می کردند که سقوط آشور توسط مردی از شرق که همه او را مرد خدا میدانند و همه ملل در برابر او به خاک میافتندمی انجامد  وشما را به سر منزل هدایت میرساند

        در زیر چند باب از تورات که پیشگویی های پیامبران یهود در رابطه با سقوط اشور و ظهور کوروش میباشد:

-    وای بر آشور که عصای غضب من است که بر آنان فرود می آید ای قوم من که در صیهون ساکنید از اشور مترسید اگر چه شما را به چوب بزنند و دست ستم گر خود را چون مصریان بر شما بلند کنند زیرا خواست من بر هلاکت ایشان خواهد بود.... (کتاب اشعیا نبی باب دهم)

-    اشوریان و بابل که فخر کلدانی هاست دیگر اباد نشود الی الابدتهی از سکنه بماند دیگر اعراب خیمه های خود را در انجا نزنند و چوپانها در انجا نزیند شغالها در قصور خراب و خالی ان بگردند و مار ها در امارات ان بخزند بدانید که ناجی بزرگ خواهد امد زیرا خداوند نظر عفو نسبت به یعقوب و فرزندان بنی اسرائیل دارد...(کتاب اشعیا باب سیزده)

-    سخنان مرا بشنوید کسی از مشرق می اید کسی را که همه او را مرد خدا  می دانند (منظور کوروش)؟ کجاست که او قدم ننهد؟ خداوند ملل را به اطاعت او در اورد و شاهان را به پای او افکند خداوند شمشیرهای انان را در مقابل او خاک وکمانهای انان را کاه کرد کسی که از شمال بر انگیختم، او از طلوع افتاب اسم مرا میستاید او ظالمان را لگد مال میکند چنان که خاک را برای ساختن اجر لگد میزنند و چنان که کوزه گر گل کوره را در هم میفشارد این است بنده مقرب من که دست او را گرفته ام برگزیده من که روح من نسبت به او با عنایت است من نفس خود را به او دادم و او راستی را برای مردمان اورد او داد انها را براستی بستاند خسته نشود ونرود تا انکه عدالت را بر روی زمین بر قرار کند...( کتاب اشعیا نبی باب 41)

-         او شبان من است و تمام مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید. (کتاب اشعیا باب 44)

-    این اراده من است که در دست راست اوست تا به حضور وی امتها را مغلوب سازم و کمر های ظالمان را بگشایم و در ها را بر روی وی باز کنم و بدان که من همیشه پیش روی تو خواهم بود (خطاب به کوروش) جاهای ناهموار را هموار خواهم ساخت و... تا بدانی که منم خداوند یکتا که تو را به اسمت خواندم هنگامی که مرا نشناختی به اسمت خواندم و ملقب ساختم منم خدای یکتا و دیگر نیست جز من خدایی من کمر تو را بستم تا از مشرق افتاب تا مغرب ان بدانند که سوای من احدی نیست .(اشعیا نبی باب 45)

در کتاب ارمیا و ناحوم مکتوب است که کوروش پس از فتح بابل فرمانی بدین مضنون صادر کرد: خدای یکتا خدای اسمانها جمیع ممالک زمین را به من داده و امر فرموده است که خانه ای برای او در اورشلیم که در صیهون است بنا کنم پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد او به هورخلم که در یهود است برود و خانه یهوه که خدای یکتا و خدای حقیقی است را بنا کند هر که برود من حامی اویم وهر که باقی بماند در  پناه من است و...(کتاب عزرا باب اول)

اسرای یهود در بابل پس از صدور این فرمان غرق شادی وشعف شدند چرا که کوروش در فرمان خود تصدیق میکرد که خدا به او امر کرده خانه ای در بیت المقدس بسازد انچه جالب توجه است این که کوروش در منشور حقوق بشر خود که به زبان بابلی است مردوک ( بل مردوخ ) خدای بزرگ بابلی را ستایش کرده ولی در این فرمان عبارتی را استعمال کرده که در بیانیه منشور نیست حال انکه کوروش میگوید: خانه یهوه  خدای یکتا خدای حقیقی  از این جا باید استنباط کرد که در ان زمان هم کوروش و هم پارسیان بین مذهب بنی اسرائیل و کلدانیان تفاوت می گذاشتند و درک کاملی از خدای اسمانی و یکتا داشته اند از این روست که خدای بنی اسرائیل را کوروش خدای حقیقی مینامد.در کتاب پیامبر بزرگ یهود دانیال حتی پیشگویی ها دقیقتر از قبل میشود و مشخصات و خصلت های کوروش بر شمرده میشود که از حوصله این بحث خارج است .

|+| نوشته شده توسط ایلیا در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 20:3 |

نماد فروهر
                     

                                       بنام هستی بخش بزرگ دانا

 

نياكان ما از چند هزار سال پيش دريافته بودند كه هر انسان زنده از تن، جان، روان، وجدان و فروهر سرشته شده كه پويندگي و بالندگي انسان از كوشش و جوشش آن‌هاست.

فروهر از دو واژه‌ي “فره” به معني جلو، پيش و “وهر” يا ورتي به معني برنده و كشنده درست شده است و شايد بتوان گفت از نظر زندگي، فروهر بزرگترين و باارزش‌ترين جزء وجود انسان است ، چون پرتوي از هستي بي‌پايان اهورامزداست كه انسان را به‌سوي رسايي رهنما مي‌شود و وظيفه‌ي پيش‌بري و فرابري، براي انسان به برترين پايه‌ي هستي را داراست. و پس از مرگ با همان پاكي و درستي به اصل خود (اهورامزدا) مي‌پيوندد.

امروزه نگاره‌ي زير بين زرتشتيان نمايانگر شكل فروهر است و به‌عنوان نشانواره‌ي دين زرتشتي به‌كار مي‌رود. اين نگاره، گذشته‌ي چندين هزارساله داشته و شبيه آن در جاهاي ديگر و نزد قوم‌هاي ديگري ديده شده است ولي شكل كنوني آن در كتيبه‌هاي هخامنشي بالاي سر پادشاهان ديده مي‌شود.

 

 

 

                                                                  نماد فروهر

                                                                                       

                                                                                        تصوير فروهر

 

 

هر پاره‌اي از نگاره‌ي فروهر يادآور اهميت و مسوليت فروهر در زندگي است:

1-      سر: سر فروهر به‌صورت مردي سالخورده است تا با ديدن آن به‌ياد آوريم كه فروهر مانند بزرگان و افراد مسن ما را راهنمايي مي‌كند.

2-      دست‌ها: دست‌هاي فروهر به‌طرف بالاست به‌خاطر آنكه هميشه به اهورامزدا توجه داشته باشيم. در دست فروهر حلقه‌اي وجود دارد كه آن‌را نشانه‌ي احترام به عهد و پيمان مي‌دانند.

3-   بال‌ها: بال‌هاي فروهر باز است. چون با ديدن بال‌هاي باز، ذهن انسان متوجه پرواز و پيشرفت شده و از ديدن اين دو بال باز فورا به ياد مي‌آورد كه فروهر او را به‌سوي پيشرفت و سربلندي راهنمايي مي‌كند.

همچنين هر بال خود داراي سه بخش است كه نشانه‌ي انديشه‌نيك، گفتار نيك و كردار نيك بوده و با ديدن اين سه بخش آگاه مي‌شويم كه هرگونه پيشرفتي بايد از راه درست يعني به‌وسيله‌ي انديشه و گفتار و كردار نيك انجام شود.

4-   دايره ميان شكل: دايره خطي‌ است منحني كه از هر نقطه‌ي آن شروع كنيم باز به همان نقطه خواهيم رسيد. منظور از اين دايره در ميان فروهر، نشان‌دادن روزگار بي‌پايان است. به اين معني كه هر عمل و كرداري كه در اين زندگي (روي دايره) صورت گيرد نتيجه‌ي آن در همين دنيا متوجه انسان است و اثر آن باقي خواهد ماند. (باز به همان نقطه از دايره خواهد رسيد). و در جهان ديگر روان از پاداش يا جزاي آن برخوردار خواهد شد.

5-   دامن: دامن فروهر از سه قسمت به‌وجود آمده كه نشانه‌ي انديشه و گفتار و كردار بد است . از مشاهده‌ي اين سه بخش درمي‌يابيم كه همواره بايد انديشه و گفتار و كردار بد را به زير افكنده، پست و زبون سازيم. (همانطور كه دامن در زير قرار دارد)

6-   دو رشته‌ي آويخته: اين دو رشته نشانه‌ي سپنتامينو (مينوي خوب) و انگره‌مينو (مينوي بد) است كه هميشه ممكن است در انديشه‌ي انسان ظاهر شوند . وظيفه‌ي هر انسان اين است كه خوبي را در انديشه‌ي خود قرار داده و بدي را از آن دور كند (نيك بينديشد).

منابع:

1-      منوچهرپور، منوجهر. بدانيم و سربلند باشيم: فشرده‌اي از آموزش‌هاي دين زرتشت. تهران: فروهر، 1377. ص. 54-50 .

2-      در راه شناخت دين زرتشت. تهران: فروهر، 1380. ص. 28-27 .

|+| نوشته شده توسط ایلیا در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 14:57 |

سير اسلام پذيري ايرانيان
سير اسلام پذيري ايرانيان
                                               بنام هستی بخش بزرگ دانا

بارها گفته اند و شنیده ایم که زمانیکه اعراب به ایران حمله کردند ایرانیان که از ظلم و ستم شاهان ساسانی  و نظام طبقاتی خسته شده بودند و اعراب که حامل شعار برادری و برابری بودند به دعوت اعراب لبیک گفتند و اسلام را با آغوش باز پذیرفتند. اولا که شعار برابری مخصوص دین اسلام نیست بلکه تمامی ادیان این شعار را داده اند چنانچه اشو زرتشت نیز این شعار را داده بود مسیح یهود و حتی مزدک نیز پیمان برابری و برادری را مطرح کرده بود. دوما اینکه اعراب در حالی این شعار را می دادند که از هیچ جنایتی در ایران فروگذار نکردند. گذشته از قتلهای وحشیانه و اعمال سفاکانه و غارتها ، تجاوزها و ویرانیها ، رفتار آنان با ایرانیان و با اسرای ایرانی با شهروندان ایرانی که تحت حاکمیت اعراب بودند کاملا ضد عدل و مساوات بود و تبعیض بسیاری بین عرب و ایرانی قائل می شدند. بطوریکه ایرانیها را از حقوق اجتماعی و حتی انسانی منع کردند و همیشه آنها را مورد تمسخر خود قرار می دهند و ایرانیان را موالی خود یعنی بردگان آزاد شده توسط خود می خوانند و به اسرای ایرانی هیچ حقوقی نمی دادند حتی حق داشتن سلاح ، حق داشتن شغل آزاد و مستقل ، حق سوار شدن بر اسب و ... را به آنها نمی دادند حتی نمی گذاشتند ایرانیانی که مسلمان شده بودند در مراسم مذهبی آنها شرکت کنند و در نماز جماعت خویش آنها را راه نمی دادند و می گفتند سه چیز نماز را باطل می کند : سگ ، الاغ و ایرانی ! ... کدام برابری؟ کدام برادری؟ آیا اسلام چنین دستور داده بود؟ عمل ابولولو ( فیروز ) نماینده ایرانیان وطن دوست نمونه بارز این بی عدالتی و دروغ گوئی های اعراب بود. با این حساب چگونه می توان اعراب را منجی ایرانیان خواند و از کسانی بدانیم که هدفشان گسترش عدالت در ایران بود؟ چگونه ایرانیان اعراب و در نتیجه اسلام را پذیرند -در حالی که آورندگان اسلام به ایران خود بر خلاف اسلام عمل می کردند – البته ما نمی گوئیم در زمان ساسانیان ظلم و ستم نبوده . چرااا بوده است. اما با آمده اعراب و تسلط آنها هیچگاه این ظلم و ستم کاهش نیافت و هیچگاه معادله های طبقاتی را به نفع ایرانیان تغییر نداد بلکه در نتیجه پذیرش اسلام توسط اشراف ایرانی به خاطر اینکه منافع خود اموال ، زمینها و املاک خود را از دست ندهند ، ظلم دو گانه ای بر مردم ایران کردند از طرفی ظلم اشراف و زمینداران بر مردم ایران و بدتر از آن ظلم و ستم اعراب بر مردم ایران که زمان امویان و عباسیان به اوج خود رسیده بود در هیچ دوره ای از تاریخ ایران سابقه نداشته اشت. خوب با این حال چگونه می توان پذیرفت که ایرانیان در حالی که از جنایات اعراب و بی عدالتی و تبعض آنها آگاه بودند آنها را بپذیرند و مسلمان شوند؟ ... یکی دیگر از دلایل عقلی که اثبات می کند ایرانیان بعد از حمله اعراب و در مدت کوتاهی مسلمان نشده اند این است اگر ایرانیان اسلام را می پذیرفتند قطعا باید اعراب را نیز می پذیرفتند از نظر منطقی نمی شود قبول کرد که ایرانیان در مقابل اعراب بسیار مقاومت کردند و آنها را مدام از شهر و دیار خود بیرون می راندند و شورشهای بسیاری علیه اعراب به راه می انداختند در حالی که دینشان را پذیرفته باشند. مثل این است که بگوئیم پیامبری در دیاری ظهور کند و مردم در حالی که با این پیامبر بشدت مبارزه کنند و یا او را به قتل برسانند در همین حال دینش را بپذیرند که گمان نمی کنم هیچ عقلی این مطلب را پذیرد.... از دلایل نقلی این که در تواریخ نوشته شده که مردم ايران به طور عامه صد و ده سال بعد از حمله اعراب اسلام را پذيرفتند .در تمامي تواريخ اسلامي مانند تاريخ طبري که مهمترين آنان هم است ذکر شده از اهواز که به طرف شرق حرکت کني تعداد مسلمانان کم مي شود تا جايي که در استخر (شيراز) ديگر مسلمانان حکم بيگانه دارند و بيشتر بيگانه محسوب مي شوند .شهرهايي مانند جي (اصفهان) گرفته تا مرو کاملا دين زرتشت در آنان غالب است . این مطلب علاوه بر اینکه خلاف ادعای کسانی را که می گویند اعراب در حمله به ایران اسلام را آوردند ثابت می کند این دروغ تاریخی را که می گوید مردم ایران اعراب را پذیرفتند و تسلط اعراب را قبول داشتند بر ملا می کند. اگر واقعا مردم ايران  از حمله اعراب دفاع مي کردند و آن را قبول داشتند چرا مسلمان شدن عدة  زیادی از آنان يکصد و ده سال طول کشيد ؟ . و آنطور که در تاریخ نوشته اند از سپاه سی هزار نفری مختار ثقفی برای انتقام از امام خون حسین (ع) بیست و دو هزار نفر ایرانی زرتشتی بودند. و بگفته ی دیگر تواریخ در ششصد سال بعد هنوز گروه های بسیار زیادی به دین زرتشت بودند. 

بعضی از مستشرقین معتقدند که ایرانیان با زور و شمشیر مسلمان شده اند و یا ایرانیان به زور شمشیر و زیر فشارهای اعراب اعلام مسلمانی کردند. بین مسلمان شدن و اعلام مسلمانی کردند زمین تا آسمان تفاوت دارد و در رد گفته مستشرقین هم می گویم که پذیرش دینی و نهادینه شدن آن با زور و شمشیر از نظر منطقی و علمی باطل است. به گواه تاریخ ایرانیان زمانی تصمیم گرفتن که اعلام مسلمانی کنند که ادامه زندگی آنها با توجه به فشارهای اعراب بر آنها ممکن نبود. از جمله فشارهای آنها مالیات و جزایای بسیار بسیار سنگین بود که در هیچ دوره ای از تاریخ ایران چنین مالیاتی سنگینی از آنها گرفته نمی شد بطوریکه از مالیاتی که از شهر انبار می رگفتند شهر کوفه را که آن زمان دهکده ای بود ساختند و در تاریخ طبری می نویسد که از خراج ری کسرا پدید آمد. گویند جزیه ها، خراجها و مالیاتها چنان سنگین بود که ایرانیان اگر همه شب گرسنه هم می خوابیدند باز هم توان پرداخت آن را نداشتند. از جمله مالیاتهائی که در بعضی از شهرهای ایران می گرفتند غلامان نابالغ و دختران باکره بود بطوریکه مالیاتی که از سیستان می گرفتند سالانه دو هزار غلام نابالغ و دختران باکره جزئی از مالیاتهائی بود که از مردم آنجا می گرفتند. شیوه گرفتن این گونه مالیاتها به نوشتة تاریخ طبری چنین بود که اعراب اول هر سال که زمان گرفت مالیات بود به خانه های ایرانیان هجوم میبردند و کسانی که دختر باکره داشتند را بزور از جلوی دیدگان اعضای خانواده ، پدر ، مادر و خواهر و برادر از آنها می گرفتند که به یک مشت اعراب حرامی کام دهند. چه ناله ها که از آنها بلند نمی شد و چه التماسهائی  و ضجه ها و زاری هائی که هیچ کدام قلب عرب سنگ دل و وحشی را  به رحم نمی آورد. خوب چه کسی وجود دارد که بتواند زیر اینهمه فشار کمر راست کند و دوام بیاورد؟ ایرانیان که این وضع را مشاهده کردند ترجیح دادند که بگویند مسلمان شدیم و آداب مسلمانی را رعایت کنند بلکه از این وضع خارج شوند اما این اعلام مسلمانی آنها چقدر دوام آورد ؟ ... به گفته تاریخ ایرانیان زمانی در برابر ظلم و ستم و فشارهای اعراب مصلحت بر آن دیدند که برای کاهش ظلم و ستم اعراب خود را مسلمان بنامند هر لحظه که فرصتی بدست می آوردند بر ضد اعراب شورش می کردند و اعلام ردت و برگشت از اسلام می کردند بطوریکه به گفته تاریخ طبری در استان خراسان مردم آنچه بیش از چهار بار از اسلام برگشتند و کافر شدند و باز سپاهیان عرب به آنجه حمله کرده و اوضاع را به حال اول بر می گردانند. در استانهای فارس و سیستان و خوزستان و قم به همین روال بود. یکی از شهرهائی که مقاومت بسیار در برابر اعراب نشان دادند و هیچگاه اسلام را نپذیرفتند شهر ری بود که در زمان حضرت علی ابوموسی به شهر ری حمله کرد و کشتار وحشتناکی راه انداخت و اوضاع را به حال اول بر گرداند. مسلمانان آن زمان ری را نفرین شده می نامیدند زیرا از پذیرش حق که اسلام بود سرباز زدند و آنجا را بلاد کفر می خواندند. از این نمونه شورشها بسیار زیاد بودند که به علت زیادی موارد از ذکر آن خودداری می کنم. ایرانیان بعد از هر بار شورشی که می کردند حاکم عرب را می کشتند و سربازان عربی که در آن شهر بودند یا می کشتند و یا از شهر بیرون می کردند و بگفته ی فارسنامه ابن بلخی بعد از هر بار شورش مساجدی که اعراب می ساختند خراب می کردند و باز به آتشکده ها می رفتند و مراسم دینی خود را بجا می آوردند و به نقل از همان منبع در بعضی از شهرها علارقم این که ایرانیان دین اسلام را قبول کردند (البته به ظاهر) هیچگاه مراسم و آداب مسلمانی (نماز ، روزه و...) را بجا نمی آوردند بلکه به همان مراسم دینی خود عمل می کردند. اعراب که دیدند ایرانیان آنها را فریب داده اند آن شهر را به جنگ می بستند وکشتار می کردند  و از آنها جزیه می گرفتند.

اگر ایرانیان اول اسلام را نپذیرفتند به خاطر این بود که آورندگان آن به ایران به جای این که مروج دین باشند و حقانیت اسلام را اثبات کنند غرق در اندیشه های مادی همه رفتار آنان بر ضد اسلام بود و قطعا ایرانیان که هیچ آشنائی قبلی با اسلام نداشتند و با تعالیم این دین آگاه نبودند طبعا آن را نپذیرفتند و با آن مخالفت کردند . آنها به پیامبر اسلام هم مانند سایر پیامبران چه الهی و چه پیامبران دروغی یک دید داشتند چرا که الهی بودن پیامبر اسلام برایشان ثابت نشده بود. ایرانیان نه پیامبر اسلام را از نزدیک دیده بودند و نه با شیوه زندگی ، نه با تعالیم او هیچ آشنائی نداشتند و هیچ معجزه ای از او ندیده بودند و بزرگترین معجزه پیامبر اسلام قرآن بود که ایرانیان زبان آن را نمی فهمیدند و با خواندن قرآن هیچ چیزی برای آنها ثابت نمی شد و دیگر اینکه سرزمین عربستان در آن زمان بین ایرانیان به سرزمین رسالت معروف بود چرا که پیامبران بسیاری از آن سرزمین ادعای پیامبری می کردند. در نظر ایرانیان پیامبر اسلام هم در ردیف همین پیامبران بود. و اینکه اعراب حمله کنند و بگوید حامل دین جدید هستیم چیز تازه ای نبود بلکه در زمان شاپور ساسانی و پدرش ،  اعراب حمله کرده بودند ولی در ابتدائی ترین مرحله ایرانیان آنها را تار و مار کرده بودند. مطلب حائز اهمیت این که هیچ مذهبی چه توحیدی و چه غیر توحیدی در طول تاریخ برای گسترش خود دست به شمشیر نشده بود و اقدام به حمله نظامی نکرده بود چه برسد به دین اسلام. و آن زمان تجربه تاریخی چنین حکم می کرد پیامبرانی که برای گسترش مذهب خود دست به حمله نظامی می زدند در واقع پیامبران دروغی بودند که فقط برای بدست آوردن قدرت و هدفهای مادی خود را فرستاده خدا معرفی کردند. عمل نادرست اعراب یعنی حمله به ایران یک همچین تصوری را در اذهان ایرانیان بوجود آورد بطوری که خیلی از ایرانیان آن زمان از اسلام نفرت پیدا کرده بودند و این یکی از خسارات بسیار بزرگ اعراب به دین اسلام و ایرانیان بود که هنوز هم آثارش در بین ایرانیان وجود دارد که از همان عمل نادرست اعراب سرچشمه می گیرد

|+| نوشته شده توسط ایلیا در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 15:10 |

خيزش کاوه آهنگر
                                     

                                 بنام هستی بخش بزرگ دانا                                      

سردار بزرگی که روحیه ظلم ستیزی را در ایرانیان گسترش داد

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه               بر او انجمن گشت بازارگاه

همی بر خروشید و فریاد خواند                        جهان را سراسر سوی داد خواند

از آن چرم کاهنگران پشت پای                 بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد                         همانگه ز بازاز برخواست کرد

 ( فردوسی بزرگ )

 

چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست              کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست

الا ای کاوه خنجر کش                   سوی ضحاک لشگر کش

فریدون است هان                   برکش درفش کاویانی را

( شادروان ملک الشعرای بهار )

رمز و راز و در پرده سخت گفتن درونمايه زبان اسطوره ايست. اين زبان ذهن انسان را از ظاهر به باطن معطوف ميکند و از گذشته ها به حال و از حال به آينده توجه ميدهد و به درستي که بيانگر آرزوها ايدآل ها و آرمانهاي يک قوم است. اسطوره ها غايت آرزوهاي اقوام و آنچه ايشان به آن عشق ميورزند و دوست ميدارند تعريف ميکند. شناخت اسطوره ها شناخت آرمانهاست و بي شک کاوه آهنگر از پرآوازه ترين اسطوره هاي پارسيست. ماجراي ضحّاک ماردوش از شنيدني ترين داستانهاي شاهنامه اثر فردوسي ، اين بزرگ مرد  آزاده ايراني است که در آن به کاوه آهنگر اشاره ميشود و فردوسي اين شخصيت را دوباره ميپروراند تا امروز ما از آزادگي و دادگري کاوه درس بگيريم و زير پرچم ستم و بيداد نرويم. باهم به مروري کوتاه بر اين داستان ميپردازيم. مرداس از فرمانروايان قدرتمند عربي بود که پسري بد گوهر و بد ذات به نام ضحّاک داشت. ضحّاک با همفکري شيطان که در لباس پيرمردي خيرخواه بر او آشکار ميشود، پر انگيزه به کشتن پدر و رسيدن به قدرت و فرمانروايي ميشود و پدرش را که در حال نيايش از پاي در مي آورد.ضحّاک اين چنين بر تخت شاهي و فرمانروايي نشست ميکند و به مدت هزار سال حکم راني ميکند. دوران حکومت ضحّاک دوراني تيره و سياه بود. خرافات و گزند بر خرد و راستي چيره گر شده بودند و بيداد و پليدي ايران زمين را فرا گرفته بود. شيطان روزي در لباس آشپز به دربار مي آيد. بعد از اينکه چيره دستي شيطان در خواليگري بر درباريان آشکار ميشود وي را به آشپزخانه دربار راه مي يابد. شيطان پاداش خود را براي مهارتش در خواليگري بوسه زدن بر شانه هاي پادشاه- ضحّاک ميخواند و درباريان به وي اجازه ميدهند که شانه هاي ضحّاک را ببوسد.

از جاي بوسه اي که شيطان بر شانه هاي ضحّاک ميزند دو مار ميرويند. ضحّاک درمانده به دنبال پزشک بود که شيطان اينبار در لباس پزشک براي تيمار وي آشکار شده و به او ميگويد که بايد هر روز مغز دو جوان را براي آن دو مار پخت کنند و به آنان بخورانند.  دژخيمان ضحّاک براي زنده نگاهداري ماران ضحّاک روزانه دو جوان را از پارسيان بر ميگزيدند و ميکشتند. اين کشتار بر پارسيان گران افتاد و دو دليرمرد يکي ارمايل و ديگري گرمايل به چاره انديشي بر آمدند. بعد از راه يابي به دربار ضحّاک به خواليگري پرداختند. چون دژخيمان دو جوان به نزد ايشان مي آوردند يکي را رهايي ميدادند و به او بز و ميش ميدادند تا راه دشت و کوه را پي گيرند و دوباره به دست دژخيمان ضحّاک نيافتند. به گفته فردوسي کردهاي امروزي از همان تخمه و نژاد از همان جوانان نجات يافته از دست دژخيمان ضحّاک به دست دو خواليگر پارسي هستند. خواليگران به ناچار جوان ديگر را قرباني ميکردند و به مارهاي ضحّاک خوراکي از مغز انسان و گوسفند ميدادند. بنابر اين شمار قربانيان مارهاي ضحّاک از شصت نفر در ماه به سي نفر در ماه رسيد. شبي ضحّاک که در کنار ارنواز يکي از دختران جمشيد-پادشاه ايران زمين قبل از ضحّاک که وي به نزد خود آورده بود خوابيده بود، که خوابي آشفته وي را با نعره اي از خواب پرانيد. ضحّاک روياي خود را چنين بازگو ميکند که سه مرد جنگي به وي حمله بودند، و او را کت بسته در مقابل مردم به سوي دماوند ميراندند. اختر شناسان و موبدان را از ترس ياراي تعبير خواب ضحّاک نبود، اما سرانجام به او گفتند که تاج و تخت او دير نخواهد پاييد. چون فريدون بالغ شود و به مردي رسد با گرز پولادين و گاونشانش را که نشان خاندان اثفيان است بر سر تو خواهد کوبيد و تورا به خواري خواهد بست و بر تخت تو خواهد نشست. ضحّاک پرسيد کينه او از چيست؟ و به او گفتند که پدر فريدون و گاوي به نام برمايه که دايه او نيز باشد به دست تو کشته خواهند شد و اين کشتار تو کينه اي سخت بر دل فريدون خواهد افکند. ضحّاک با شنيدن اين سخنان از هوش رفت و از آن روز به بعد ديگر آرام و قرار نداشت و هراسيمه به دنبال فريدون ميگشت تا او را نيست کند.

آبتين پدر فريدون در هنگام گريز به دست دژخيمان ضحّاک کشته ميشود و فرانک مادر فريدون وي را در روستاي ورک در ناحيه لاريجان مازندران به دنيا مي آورد. فرانک هراسان فريدون را به نگهبان مرغزاري ميسپارد و از او ميخواهد که فريدون را تيمار کند. فريدون سه سال از برمايه گاوي که هر موي او همچون طاووس نر از يک رنگ بود شير ميخورد، تا اينکه همه جا صحبت از اين گاو ميشود و ضحّاک از اين مکان آگاه ميشود. پس فرانک به دنبال فريدون مي آيد و اورا به البرز کوه ميبرد تا از گزند ضحّاک به دور باشد. فريدون در البرز کوه به دست پيرمردي سپرده ميشود تا اورا پدر و نگاهبان باشد. ضحّاک در اين ميان به آن مرغزار ميرود و برمايه را ميکشد و خانه آبتين را به آتش اهريمني خويش ميسوزاند.

فريدون بعد از شانزده سال سراغ مادرش را ميگيرد و از البرز کوه به نزد فرانک مي آيد تا از او در مورد خودش سوال کند. فرانک براي او تمامي آنچه بر ايشان گذشته داستان ميکند و به او ميگويد که پدرش آبتين خردمندي بي آزار از نژاد تهمورث بوده و از نسل پادشاهان بوده است و به دست ضحّاکيان کشته و از مغزش براي ماران ضحّاک خورش درست شده است. فريدون بعد از آگاهي يافتن از سرگذشت خود بسيار خشمگين ميشود و به مادر ميگويد که شمشير بر دست خواهد گرفت و ضحّاک را از تخت پايين خواهد کشيد، اما مادر به او هشدار ميدهد که ضحّاک قدرتمند است و سپاهي بزرگ و نيرومند دارد و از او ميخواهد که جهان را با بينشي فراتر از بينش جواني اش ببيند تا سر خود را بيهوده و به خامي بر باد ندهد.

ضحّاک همچنان از فريدون هراسان بود و از هراس وي شب و روز نداشت. سرانجام براي مشروعيت بخشيدن به حکومت اهريمني خويش بزرگان و مهتران را فراخواند و از آنان خواست که بر نوشته اي گواهي دهند که ضحّاک جز نيکي و داد نجسته و نخواسته است. بزرگان و پيران در حال گواهي دادن بودند که به ناگاه فريادي از ميان جمعيت برميخيزد و جمعيت را خروش و هم همه اي مي افتد. کاوه آهنگر به ضحّاک ميخروشد که من کاوه دادخواه، آهنگري بي آزار هستم و تورا نيکخواه و دادگر نميدانم. کاوه با جسارت به ضحّاک ميگويد که اگر تو پادشاه هفت کشوري چرا همه رنج و سختي آن بر گردن ماست؟. وي به ضحّاک ميخروشد که مغر فرزندان من خوراک ماران تو شده اند و اکنون هم يکي از پسران من در نزد تو گرفتار است. ضحّاک که هرگز نمي انديشيد مردي با چنين زهره و گفتاري به وي آنچنان بخروشد، سراسيمه دستور ميدهد فرزند وي را آزاد کنند و به وي بازگردانند. کاوه روي به پيران و بزرگان که در حال گواهي دادن به دادگري ضحّاک بودن ميکند و ميخروشد که شما دل به ضحّاک سپرده ايد و ز يزدان ترسي به دل و شرمي به سر نداريد و بسوي دوزخ روانه ايد که ايگونه نا دادگرانه گواه بر دادگري ضحّاک ميشويد. کاوه ميگويد من نه بر اين گواهي پوچ گواهي ميدهم نه از ضحّاک هراسي دارم و گواهي را پاره کرده بر زير پاي مي افکند و از مجلس خارج ميشود. اطرافيان ضحّاک تعجب زده از وي ميپرسند که چرا به کاوه هيچ نگفت و به او اجازه چنين جسارتي را داد اما ضحّاک ميگويد گفتار کاوه آنچنان او را هراسان و آشفته کرد که تو گوئي کوهي آهنين ميان من و او پديد آمد و من نتوانستم هيچ بگويم.

پس از آنکه کاوه از مجلس ضحّاک خارج شد مردم به دور وي گرد آمدند. کاوه برخروشيد و آواز دادخواهي سرداد و مردميان را به دادخواهي و ظلم ستيزي فراخواند. کاوه پيشبند چرمي آهنگري خود را به در مي آورد و بر سر نيزه اي ميکند. نيزه اي که بر آن چرم آهنگري کاوه قرار داشت در فرهنگ فارسي به درفش کاوياني نامدار است و نشانه وطنپرستي و ناسيوناليسم ايراني است. کاوه از مردم ميخواهد که فريدون را حمايت کنند و بر ضحّاک بشورند. همان چرم بر نيزه بي ارزش سبب خير شد و ضحّاکيان را از دادخواهان جدا کرد، و اين همان کاري است که اميدداريم پرچم شير و خورشيد انجام دهد !

مردم به نزد فريدون رفتند و فريدون چرم برنيزه را به فال نيک گرفت و به ابريشم روم و زربافت و گوهرهاي سرخ و زرد و بنفش بياراست. از آن پس هر کس به پادشاهي ايران زمين ميرسيد درفش کاوياني را با گوهري نو مي آراست. فريدون چون روزگار را بر ضحّاک آشفته ميبيند کلاه کياني به سر ميکند و نزد مادر مي آيد به او ميگويد که به سوي ميدان خواهد رفت و از مادر ميخواهد که برايش نيايش کند. فرانک فريدون را به دادار پاک ميسپارد و از او ميخواهد که فرزندش را از بدي و پليدي به دور نگه دارد. فريدون به دو برادر خود کيانوش و شادکام ميگويد که روز پيروزي دور نيست و تاج تهمورث و جمشيد را باز پس خواهيم گرفت، و ايران را دوباره پر از داد خواهيم کرد. فريدون آهنگران را فرا ميخواند و نقش گرزي گاو نشان را برروي خاک مينگارد تا ايشان از روي آن نگارش گرزي گاونشان برايش بسازند. آهنگراني چيره دست گرز گاونشاني را براي فريدون ميسازند.

در خرداد روز (روز ششم ماه) فريدون با سپاهيان به جنگ ضحّاکيان ميرود. از اروند رود ميگذرد به دژ ضحّاک در بيت المقدس ميرسد و بدان راه ميابد اما ضحّاک را نمي يابد، زيرا وي براي اينکه پيشگويي فالگيران درست از آب در نيايد به هندوستان رفته بود. کندرو دست نشانده ضحّاک در بيت المقدس مي آيد و فريدون را مي ستايد، اما شبانه راه هندوستان به پيش ميپگيرد و به نزد ضحّاک ميشود. ضحّاک را از آنچه بر او رفته آگهي ميدهد. ضحّاک با سپاهي از بيراهه به دژ مي آيد اما به اسارت فريدون در مي آيد. به فريدون الهام ميشود که وقت نيستي و نابودي ضحّاک هنوز فرانرسيده، پس اورا دست بسته و خوار به لاريجان و سپس البرزکوه ميبرد و در غاري که بن آن ناپيدا بود مي آويزد. روز پيروزي فريدون بر ضحّاک روزيست که جشن مهرگان در آنروز برگذار ميشود. مهرگان جشني است که در آن سپيدي بر سياهي و جهل پيروز ميشود و روزيست که ايرانيان آزادي و رهايي از ستم ظالمان و ضحّاکيان و پيروزي نيکي بر پليدي را جشن ميگيرند.

و اما سرور و جشن از يک طرف و ترس از اينکه زنده شدن ياد کاوه و دادخواهي وي در ميان ايرانيان آنان را دوباره و چند باره به دادخواهي تشويق کند، آدمخواران و ضحّاکيان اين زمانه را آنچنان ميهراساند که قدرت دوزخي خويش را به رخ مجسمه بي جان کاوه آهنگر در اصفهان بکشند و تبر هاي دشمني با فرهنگ ايراني را بر تکه سنگهاي تکه تکه شده فرو بياورند (گردآوری از نورا نیک سرشت )

|+| نوشته شده توسط ایلیا در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 21:16 |

گویند کورش کبیر از فرط عصبانیت از فیلم ۳۰۰ داریوش را فرمان همی داد تا زنده شود و با لشکری به هالیوود بتازد. داریوش در بین راه محمود نامی دید... زشت رو... درشت گفتار و کوچک اندام... و البته کوته ذهن... داریوش کبیر پرسید: این کیست؟
گفتند: حاکم کنونی سرزمین پارس است.
پس داريوش فريادي از وحشت زد و از هوش برفت. چون به هوش بازآمدي،‌ همي نيك بفرمود: پارسيان! فيلم 300 را رها سازيد... آبروي گذشته پيشكش... آبروي امروزتان را نجات دهيد... اهورامزدا شما را لعنت كند اين ديگر چه حاكميست؟!
|+| نوشته شده توسط ایلیا در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 23:35 |

دین زرتشت پس از اسلام

دین زرتشت پس از اسلام : با سقوط دولت ساسانی و هجوم اعراب مسلمان به ایران، دین رسمی ایرانیان نیز مورد هجوم آیین نو پای اسلام قرار گرفت. به خاطر شکست نظامی ایرانیان از اعراب، زرتشتیان نیز مجبور به حفظ مواضع دفاعی شدند. می توان تصور کرد که چه فشاری توسط ایرانیان نو مسلمان، بویژه ناراضیان سیاسی به دستگاه روحانیت زرتشتی وارد آمد و چگونه پیروان اشوزرتشت زیر بار اهانتها و تحقیر اعراب و نو مسلمانان قار گرفتند. مورخ مسلمان دکتر حسینعلی ممتحن در اثر خود « نهضت شعوبیه» از جمله عوامل مسلمان شدن ایرانیان را مقرراتی می داند که: «  درباره ذمیها معمول و مقرر شده بود، و با برخی اهانتها که در مورد آنان بعمل می آمد، ترجیح می دادند برای رهایی از خواری و مذلت، دست از کیش خود بردارند و مسلمان شوند، (عامل دیگر) وضع مالیات، خراج و جزیه بود و چون مطابق مقررات دین اسلام، کسانیکه قبول اسلام می کردند از پرداخت این مالیات معاف بودند. »

این فشار ها از توهین و دشنام و جزای نقدی تا تازیانه و داغ و شمشیر را دربر می گرفت: « حجاج بن یوسف ثقفی، دستهای موالی را داغ می کرد و علامت می گذاشت تا این طبقه از سایر طبقات شناخته شوند. »

فشار بر کیش آیینان زرتشتی

فشارها فقط منحصر به زمان حکومت اعراب در ایران نبود بلکه تا زمان قاجار این روشهای غیر انسانی ادامه داشت و جماعت زرتشتی بطور سیستماتیک زیر فشار قرار داشت و فقط در زمانهای مختلف این فشارها شدت و ضعف پیدا می کرد ولی هیچگاه از بین نمی رفت.

برخی از زرتشتیان که تاب فشارهای مسلمانان را نیاورده و ضمنا نخواستند دل از دین پدران خود برکنند، به ناچار راهی دیار هند شدند که البته در آنجا هم با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کردند. آنان همواره رابطه خود را با هم کیشان خود در ایران حفظ کردند مگر در دوره هجوم مغول به ایران که این رابطه به اجبار برای مدتی طولانی قطع شد. سرانجام در آغاز قرن هیجده میلادی دوباره این ارتباط برقرار شد و پارسیان هند جهت حل مشکلات مذهبی خود، رو به همکیشان مقیم ایران آوردند.

از طرف زرتشتیان ایران « دستور جاماسب ولایتی» از کرمان به هند رهسپار شد. دستور جاماسب در هند متوجه شد که در اثر جنگ و گریزهای بیشماری که پارسیان در هند با آن روبرو بودند از بسیاری از نکات دینی بی خبر مانده اند به همین جهت پس از انتخاب سه موبد زاده با هوش از میان موبد زادگان و آموزش و تربیت های دینی دادن به آنها با خیال آسوده به ایران بازگشت.

این خدمت ارزنده ای بود به کلیه زرتشتیان، زیرا از ان پس چنان زرتشتیان ایران زیر فشار قرار گرفتند که به سرعت جمعیت آنان رو به کاهش نهاد و این بار این زرتشتیان هند بودند که به یاری زرتشتیان ایران شتافتند. اگر پارسیان هند نبودند یقینا بطور کل جمعیت زرتشتی در ایران نابود می شد.

پس از روی کار آمدن سلسله صفویه در ایران و قدرت گرفتن ملایان متشرع، فشار، توهین و آزار چنان شدت گرفت که جمعیت زرتشتیان ایران از قرن هیجده تا اواخر قرن نوزده از یک میلیون نفر به 7711 نفر تقلیل یافت و اگر تلاشهای روانشاد « مانکجی پور لیمجی هاتریا» نبود، امروز نشانی از جماعت زرتشتی در ایران باقی نمانده بود.

بهتر است گوشه ای از ظلم و جوری را که به زرتشتیان ایران اعنال می شد از قلم یک کشیش مسیحی بنام «ناپیر ملکم» که پنج سال در یزد مقیم بوده است بخوانیم:

« ظلمهای فاحشی که به زرتشتیان ایران می رفت مانند جزیه، پوشیدن لباس کهنه و نپوشیدن لباس نو و سوار نشدن بر چارپایان خود و نساختن خانه هاییکه بلندتر از منازل مسلمانان باشد، بواسطه فعالیت و کوشش های مانکجی صاحب از بین رفت و نیز ظلمی که اگر یک نفر زرتشتی وفات می یافت کلیه متروکات او منقول و یا غیر منقول حق جدیدالاسلامی که از خویشاوندان او بود میشد و به فرزندان زرتشتی ارثی نمی رسید و حتی خانه مسکونی او را نیز می بردند. بوسیله کوشش خستگی ناپذیر و هوش و فطانت مانکجی صاحب بر طرف شد. »

روش کاستن از تعداد زرتشتیان بر اساس ساده ای قرار داشت، از طرفی توهین ها و تحقیر هایی بود که اعمال می شد و از طرف دیگر تشویق ها و امتیازات مادی که برقرار می گردید. چنانچه یک زرتشتی مسلمان می شد اموال کلیه اقوام زرتشتی خود را پس از درگذشت ایشان تصاحب می کرد. استاد فرزانه مانکجی در یکی از مجالس سخنرانی خویش در بمبئی در سال 1863 میلادی در حضور بزرگان پارسی از جمله چنین اظهار داشت:

« هرگاه ده یک اینگونه تعدیات و بی حسابی ها و ظلم و ستمی که درباره زرتشتیان ایرانی می شود، درباره هر مذهب و ملت دیگر می شد، تاب نیاورده ناچار فرار اختیار می کردن یا دست از دین و آیین آباء و اجداد خود برداشته یا اینکه خود را هلاک می نمودند. »

ظلم و تعدی به جماعت زرتشتی ایران چندان بود که اگر کسی بخواهد قسمتی از آنرا به شرح در بیاورد خود کتابی قطور خواهد شد. ما در اینجا فقط به دو نمونه به طور اختصار اشاره می کنیم.

« ایزد یار کرمانی، راد مرد غیور زرتشتی برای حفظ ناموس با تغییر لباس از کرمان به یزد پناهنده شد و در این شهر هم دختر 9 ساله او که « گلستان» نام داشت، مورد طمع و شهوت مسلمانان واقع گشت و چون نقشه ربودن او را می کشیدند به ناچار شبانه نور دیده خود را برداشته، با هم با تغییر لباس و تحمل زحمت و مرارت، چون را به جایی نداشتند، در حدود 1146 یزدگردی(1156 خورشیدی) وارد بمبئی شدند. » و « در 1199 پزدگردی رادمرد غیور «بامس» که جوانی 14 ساله بود و در پزد می زیست، روزی بیرون شهر بر الاغ خویش سواره می رفت. جوانی مسلمان به برخورد بر او حمله کرده و از الاغ بر زمین انداخت که چرا در برابر او سواره می رود. (زرتشتیان اجازه سوار شدن بر چارپایان خود را نداشتند. بویژه در مقابل مسلمانان). بامس جوانی بود با شهامت و نیرومند، محل را خلوت می بیند آن مسلمان را که با حمله ناجوانمردانه، او را بر زمین انداخته و فحش و ناسزا می داد گرفته، با مشت و لگد احوالش را می پرسد و بی حالش ساخته فرار می کند و از ترس اقدام ستمکارانه مسلمانان و صدور فرمان قتلش بوسیله حکام شرع شبانه بسوی هند رهسپار می گردد. »

و بالاخره بر این مجموع ظلم و ستم از ناحیه شریعتمداران و مردم نادان پیرو آنان، باید به جزیه کمر شکن که هستی مالی باقیمانده جماعت زرتشتی را به تاراج می داد اشاره کنیم.

مذاکرات مفصل « مانکجی هاتریا» در تهران با ناصرالدین شاه از یک طرف و کمک سفرای فرانسه و انگلیس از طرف دیگر سرانجام ناصرالدین شاه را وادار کرد که با لغو جزیه موافقت نماید.

آنچه بر زرتشتیان در طول این هزار و چهارسد سال گذشته است، جماعت زرتشتی را وادار به اتخاذ حالت دفاعی نموده است. برای پیروان دینی که در فاصله فقط 150 سال(از اوایل قرن هیجدهم تا اواخر قرن نوزدهم) حدود یک میلیون از همکیشان خود را از دست دادند و همیشه در محاصره افرادی بوده اند که گوشه دیگری از پیکر آنانرا جدا کرده و نابود سازند، تصور اینکه دین آنها می تواند توسط خود آنها تبلیغ شود باور کردنی نبود.

آنچه برای زرتشتیان 1400 سال در اولویت قرار می گرفت اجتناب از آسیب دشمنان بود و به خاطر نگهداری و حفظ خود مجبور بودند به نقاط دور افتاده رو کنند و در دل کویر ویا در میان کوهستانها، آتش مقدس را از گزند دشمنان حفظ کنند.

برای مردم بی آزاری که در تمام عمرشان با راستی و درستی، صداقت و پاکدامنی، زندگی کرده اند و آسیبی به موجودی نرسانده اند، چطور اماکن داشت بگویند: ای فریب خوردگانی که به آزار ما برخاسته اید « راه یکی است و آنهم راستی! »

|+| نوشته شده توسط ایلیا در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 22:36 |

نامه عمر به يزد گزد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن
 

این متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب

 

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟<