تبليغاتX
ایلیا - آرتیمان
ایلیا - آرتیمان
بهترین سخنان را بشنوید و با اندیشه روشن بنگرید . سپس هر کدام از شما برای خود بهترین راه را برگزینید
گوش كن

بنام هستی بخش بزرگ دانا

گوش كن

 

گوش كن
بر خواب رفته اي انگار
ناله كورش به گوش آمد
در سكوت دهر ناگاهان
بنگر اكنون
خاك پايت هم به هوش آمد
اين چه رسمي است؟
خواب بيداران
گويي اكنون خون ايران هم به جوش آمد
بس كه سست است
بند آزادان
من به خود گويم شما را نيز
- در غبار يأس آگاهان-
سوته دل!
بربند دل ز دلالان

در پناه اهورا زلال و پاک زیوید

|+| نوشته شده توسط ایلیا در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 20:42 |

 

بنام هستی بخش بزرگ دانا

 

 ایدون باد

 

به هر ايراني از من باد شادباش
كه نوروز بزرگ هر جا بياد باش

همي اين افتخاري بس بزرگ است
ايرانويچ زادگاه مردان سترگ است

به روز ششم از اين ماه زيبا
ابر مردي گشود ديده به دنيا

به لبخندي جهاني شادمان كرد
نور افشان هم زمين و آسمان كرد

چه زيبا است اين بهار و جشن نوروز
خجسته بر شما نوروز پيروز

استاد گودرز ماوندی

درپناه اهورا زلال و پاک زیوید

 

|+| نوشته شده توسط ایلیا در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 20:45 |

نوروز 3747

بنام هستی بخش بزرگ دانا

 روز عید است و سرفرازی ماست
که به کردار مردم دیرین
گرد مخدوم خویش گرد آئیم
از پی عرض شادباش چنین
برقرار است تا زمان و مکان
درگذر است تا شهور و سنین
همه روز تو باد چون نوروز
با سرور و نشاط و عیش قرین

جشن نوروز مبارک

در پناه اهورا زلال و پاک زیوید

|+| نوشته شده توسط ایلیا در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 21:37 |

لذت زندگی

بنام هستی بخش بزرگ دانا

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخانه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

 

درپناه اهورا زلال و پاک زیوید 

|+| نوشته شده توسط ایلیا در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 11:56 |

فرهنگ ایرانی

بنام هستی بخش بزرگ دانا

 

 

  

 از ویژگیهای فرهنگ ایرانی آن بود که هیچ انسانی دارای تقدس شمرده نمی‌شد، بلکه تقدس خاص خدا و ایَزدان و فضایل ملکوتیِ هفتگانه بود . به همین سبب بوده که در تمام دوران هخامنشی و پارتی و ساسانی هیچ زیارتگاهی برای هیچ انسانی، نه برای مغان و نه آتَروَنان و نه هیربدان، ساخته نشد. و از همین‌رو است که واژه‌هائی معادل «عصمت» و همچنین «زیارت» به مفهوم مذهبیش (زیارت به‌مفهومی که ما پس از مسلمانی‌مان شناخته‌ایم) در زبان ایرانی ساخته نشده است. و از آنجائی که در فرهنگ ایرانی هیچ انسانی در هر مقامی که باشد دارای تقدس و عصمت نیست، عقیده به اینکه انسان بتواند واسطه و شفیع میان انسان و خدا شود نیز در فرهنگ ایرانی وجود نداشت. زرتشت نیز واسطۀ میان انسانها و خدا شمرده نمی‌شد بلکه آموزگاری بود که نیک‌بودن و نیک‌زیستن را به انسانها آموخته بود.    

  انبیای قوم سامی هم در حیاتشان و هم  پس از مرگشان واسطه‌های میان خدا و مریدان خویش شمرده می‌شدند، و مریدانشان به‌اندازۀ فرمانهائی که برای انبیاء و جانشینانِ انبیاء می‌بردند و به‌اندازه‌ئی که به معبد خدمت می‌کردند و ثمرۀ تلاش و کارشان را به عنوان زکات و صدقات به متولیان معبد می‌دادند انتظار داشتند که انبیاء و رهبران دینشان در زندگی‌شان و حتی پس از مرگشان برایشان نزد خدایشان وساطت کنند (شفیع بشوند) تا خدا از خطاهایشان درگذرد؛ یعنی مردگان نیز واسطه میان انسان و خدا بودند. اما در دین ایرانی هیچ‌گاه چنین باوری دربارۀ انسانهای زنده و مرده شکل نگرفت. 

 از دیگر ویژگی فرهنگ ایرانی آن بود که هیچ‌کدام از عیدهای ایرانی با برگزاری مراسم برای هیچ انسانی در ارتباط نبود بلکه هرکدام از عیدها (نوروزِ کوچک که اکنون نوروز گوئیم، نوروز بزرگ که اکنون سیزده‌ به‌در گوئیم، مهرگان، سده، و جشنی که اکنون چارشنبه سوران گوئیم) مراسمی بود که برای پیوند با طبیعت برگزار می‌شد و مستقیماً با تحولات طبیعی در ارتباط بود. دین ایرانی به‌ شادزیستی بهای بسیار داده بود، و از این‌رو عید ایرانی نه مراسم عبادی بلکه سور و سرود و رقص دسته‌جمعی بود و جشنهایش مراسم شادی و سور و ستایش زیبایی‌ها بود.  در فرهنگ ایرانی نه برای بزرگداشت انسانها ­حتی زرتشت­ مراسم دینی برگزار می‌شد و نه برای هیچ‌کدام از شخصیتهای دیگر. این از آن‌رو بود که ایرانی برای هیچ انسانی تقدس و عصمت قائل نبود تا به‌خاطرش مراسم دینی برپا کند. ایرانی برای طبیعت جشن برپا می‌کرد و همراه با طبیعت ابراز شادی و سرور می‌نمود.  

 نماز نیز در دین ایرانی نه همچون نمازِ ادیان سامی ستایش پیامبر شاه و انسانهای مدعیِ‌ نمایندگیِ خدا و ستایش اعضای خانوادۀ پیامبر شاه، و نه دعا و تضرع و ابراز خواری و ذلت در حضور خدا به‌خاطر جلب ترحم خدای جبّار، بلکه ستایش ارزشها و پدیده‌های سومند بود که جلوه‌های عینیِ رحمت آفریدگار شمرده می‌شدند. به‌عبارتِ دیگر، نماز در دین ایرانی مجموعه‌ئی از سرودهای ستایشِ ارزشها و پدیده‌هائی بود که در خدمت سعادت بشر بودند؛ و در میان اینها سپنتَە‌مَنیو و وهومنَە و اَرتَە از مقام والائی برخوردار بودند و در نمازها بیشتر از همه مورد ستایش قرار می‌گرفتند، به‌علاوه مهر و ناهید و باران و آبِ جاری و کشتزار و زمینِ بارور و ستورانِ سودمند و مادران و زنان ستایش می‌شدند؛ و این‌در گفتار زرتشت دیده میشود. به‌عبارت دیگر، آنچه نماز در دین ایرانی را تشکیل می‌داد سرود تلقین به‌خود برای همسان شدن با همۀ آفریدگان سودمند و خدمت‌رسان به بشریت بود. این نیایشها به‌انسان می‌آموزد که هر فردی چنانچه از این فضایل پیروی کند و اینها را در درون خویشتن بپرورد و خو یشتن را با آنها همسان سازد خواهد توانست  به‌بلندترین مرحله از تکامل انسانی رسیده خداگونه شود، و در این‌باره هیچ تفاوتی میان انسانها وجود ندارد. 

با تشکر از استاد امیر حسین خنجی

http://www.irantarikh.com/

در پناه اهورا زلال و پاک زیوید

|+| نوشته شده توسط ایلیا در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 20:14 |

سالنمای سال 1388 ایرانی

بنام هستی بخش بزرگ دانا

 

سالنمای  1388 ایرانی

 

سالنمای سال 1388 ایرانی

 

 

 

سالنمای سال 1388 ایرانی، هر هفته در یک صفحه، 250 کیلوبایت

سالنمای سال 1388 ایرانی، هر مـــاه در یک صفحه، 160 کیلو بایت

 

در پناه اهورا زلال و پاک باشید

|+| نوشته شده توسط ایلیا در جمعه سوم آبان 1387 ساعت 12:56 |

جشن مهرگان
                                                 بنام هستی بخش بزرگ دانا

            

              مهرباني كن به جشن مهرگان و روز مهر        مهرباني به، به روز مهر و جشن مهرگان

 

 جشن مهرگان بر ایرانیان ایدون باد

 

               جشن مهرگان ایدون باد.

 

در پناه اهورای پاک زلال و شاد زیوید

|+| نوشته شده توسط ایلیا در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 22:3 |

اشپیگل و پرویز رجبی

بنام هستی بخش بزرگ دانا

باری دیگر دربارۀ کورش بزرگ    
نوشته : پرویز رجبی   
08 مرداد 1387 ساعت 17:47

                به خاطر نظر مجلۀ اشپیگل آلمان دربارۀ کورش بزرگ

 کیارش گرامی

سلام،

 چند روز است که استاد دوستخواه به من دستود داده‌اند که پاسخ مجلۀ آلمانی اشپیگل (شپیگل) را بدهم و من به دو دلیل تا به الان این کار را نکرده‌ام: یکی به خاطر تکراری بودن موضوع و دیگر به سبب خستگی بیش از حد و در سن حدود هفتاد، در میراث کورش، رفتن و  فکر نان کردن...

اما امروز که پیام تو را دریافت کردم، وظیفه‌ام سنگین شد.  استاد دوستخواه نیازی به نوشتۀ من ندارند و خود مساله‌آموز صد مدرس هستند و تو جوانی و تشنه...

پس اجازه بده کوتاه بنویسم و بیشتر به اشاره:

به نظر من یکی دیگر از دلائل بزرگ‌بودن کورش این است که امروز هیچ مجلۀ هفتگی بزرگ و معتبری به فرمانروایی دوهزار و پانصد ساله نمی‌پردازد. مگر این‌که این فرمانروا کورش باشد و بس!

 اما کیارش خوب! عادت بکنیم که مانند بسیاری از نقاط جهان بپذیریم که همه نمی‌توانند از یک برداشت و عقیدۀ واحد پیروی ‌کنند. ماهم چاره‌ای نداریم که سرانجام تن و جان به این شیوۀ مترقی بدهیم...

حتما مرا متهم به غرب‌زدگی (و چه اصطلاح زشت و کودکانه‌ای است این اصطلاح غرب‌زدگی) خواهند کرد که می‌خواهم به صدای بلند بگویم، سوگند که اگر این غربی‌های لعنتی کورش را و استوانۀ معروف او را نیافته می‌بودند، هنوز نام هیچ‌کدام از ما کورش نبود... همچنان که نام پدر بزرگ هیچ‌کداممان کورش و داریوش و خشیارشا نیست... و اگر این غربی‌های جهنمی این خط های باستانی ما را نخوانده بودند هنوز ما به ریشۀ قند پارسی دست نیافته بودیم و هنوز مانند دورۀ قاجارها، شاهزادگان و امیرزادگان و آقازادگان ما برای تمرین تیراندازی از لای پای اسب‌های نگاره‌ها و  اعضای بدن انسان‌های تاریخ که یکی همین کورش عزیزمان در مشهد مرغاب باشد استفاده می‌کردند...

غربی‌های بداخلاق هزاران کتاب و هزاران مقاله غرورآفرین دربارۀ تاریخ و ادب ما نوشته‌اند، می توانند چند مقاله هم بنویسند که به مذاق ما خوش نیاید. طنز داستان در این است که درست در پیوند با جایی، نوشته‌ای برخورنده می‌شود که غربی‌های لعنتی باد به دماغمان انداخته‌اند...

به خاطر نوشتۀ مجله‌ای در آلمان چنان خشمگین می‌شویم که بی‌درنگ فریاد می‌زنیم: «مامان! فلانی به من دهن کجی کرد»!

کیارش جان! باور کن استخوان‌های تن صدها ایران‌شناس و باستان‌شناس غرب پدرسوخته در گور تنگ می‌جنبند، هنگامی که ما این قدر بی‌حوصلگی از خود نشان می‌دهیم...

فراموش نکنیم که نه در دورۀ پهلوی و نه بعد از انقلاب هیچ‌یک از خیابان‌های اصلی شهرهای ما کورش نامیده نشدند. تنها یک بار در جشن‌های شاهنشاهی نام جادۀ قدیم شمیران به کورش تغییر یافت و هرگز شیفتگان کورش به کاربرد آن عادت نکردند و حتی بسیاری از بزرگسالان تحصیل‌کرده نمی‌دانند که چنین اتفاقی افتاده است!...

و فراموش نکنیم که در سر هر بُتۀ پیرامون آرامگاه کورش در پاسارگاد پلاستیکی در اهتزاز است و بدون استثنا همۀ یادگارهای باستانی و تاریخی زیر پوششی از «گچ‌نوشته»، «زغال‌نوشته» و «ماژیک‌نوشته» یادگاری قرار دارند. حتی در محراب و منبر این کار دیگر شده است و از نوشتن نام زیبایمان پرهیز نکرده‌ایم...

من در همین فرصت به جوانان پیشنهاد می‌کنم که با انتشار آلبومی از این تخریب‌ها، حواس عاشقان ایران را از نوشته مجلۀ اشپیگل متوجه تخریب‌های خودمان بکنند...

 اما برگردیم به اصل داستان و نوشتۀ مجلۀ اشپیگل:

من این مقاله را چند بار خواندم و در آن هیچ نیشگونی را نیافتم که فریادم را دربیاورد که مادرم را به کمک بطلبم!... هنوز جهان ما باید برای رسیدن به اجماع دروازۀ خیلی از کارخانه‌ها و کارگاه‌های «یکنواخت‌سازی» نظرها و برداشت‌ها و عقیده‌ها را تخته کند... غرب 150 سال است که از فرهنگ و ادب و مدنیت ما با ستایش یاد می‌کند و حتما چند بار هم می‌تواند از میل ما فاصله بگیرد. آن هم میلی که خود غرب در ما به وجود آورده و پرورده است...

واقعیت این است که ما این عادت را هم نداریم که به هنگام داوری به آگاهی‌های متکی بر منطق تکیه کنیم. برای بیشتر ما شنیده‌های سرپایی حجت را تمام می‌کنند. و این هنجار سخت خطرناک است...

ما باید دیر یا زود به تن دادن به عقیده‌های گوناگون عادت کنیم.

ما باید عادت کنیم که به تخصص‌ها احترام بگذاریم و به حقیقت نگاهی عاطفی‌تر داشته باشیم، تا به تمایلاتمان... چهارده سال در آلمان زیستم، کم پیش آمد که غیرمورخان و غیر متخصصان را در حال داوری به موضوعی تاریخی ببینم... اگر این رفتار نیکوست، از آن تقلید کنیم...

ما در ایران، در عرصۀ تاریخ، منقد بیشتر داریم تا مورخ. آن هم به مقیاس شاید ده هزار به یک!... این شیفتگان تاریخ، نادانسته به تاریخ میهن خود آسیب می زنند... مخصوصا در دورۀ اینترنت... شاید 50 سال دیگر کسی نتواند تاریخ واقعی را، همان مختصری را که مانده است، از میان انبوه نظرهای ناشیانه بیرون بکشد...

واقعیت این است که دربارۀ کورش بسیار بزرگ گفتنی زیاد است و ما هرگز به خود خودمان فرصت بررسی نداده‌ایم... و واقعیت این است که مردان بزرگ تاریخ هم می‌توانند به نقد کشیده شوند...

 بگذارید خاطره‌ای را تعریف کنم تا سخنم کوتاه شود. چند سال پیش دو خبرنگار از سازمان رادیو تلویزیون آمدند پیش من و گفتند قرار است از فلانی تجلیل شود و نظر مرا به نام مورخ در شیوۀ تبلیغ پرسیدند. عرض کردم: اگر دلسوز هستید، بگردید دنبال چند عیب از فلانی و گاهی به این عیب‌ها هم اشاره کنید. اگر چنین کنید، سخنتان بیشتر گوارا می شود...

لابد که کورش هم به نام بشر عیب‌هایی داشته است... پس اگر کسی به عیبی از او اشاره کرد، نرنجیم. فکر کنیم. اگر گیرندۀ عیب ناروا گفته است، با پاسخی دوستانه و روا او را از اشتباه بیرون آریم و این خصلت هردم «مامان!» گفتند را فراموش کنیم که واقعا پسندیده نیست...

 با فروتنی

پرویز رجبی

 

شاد و پیروز باشید

|+| نوشته شده توسط ایلیا در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 21:7 |

از خدا صدا نمیرسد
 

                                         بنام هستی بخش بزرگ دانا      

                                                                                                                                       چرا دلتنگ آزادی ، قفس بشكن كه بيزارم ، از آب و دانه در زندان ، دگر وقت بیداری است                  

بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
 چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
 بر گلو شکسته میشود 

استاد : فریدون مشیری           

در پناه اهورا زلال و پاک زیوید

|+| نوشته شده توسط ایلیا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 21:6 |

اباتیمار اندکی شادی باید

بنام هستی بخش بزرگ دانا

اندکی شادی باید 

   تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و  «بی خودی»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است.

استاد دکتر علی شریعتی

در پناه اهورا زلال و پاک باشید

|+| نوشته شده توسط ایلیا در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 13:5 |

Free website counter
امرداد، نخستین تارنمای پارسیان و زرتشتیان در ایران